واژه جو

نیکومحاسن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

نیکومحاسن . [ م َس ِ ] (ص مرکب ) خوش ریش . که ریش و محاسنی خوش نما دارد: ابومسلم ... مردی بود کوتاه به لون اسمر و نیکو و شیرین و فراخ پیشانی و نیکومحاسن و درازموی .(مجمل التواریخ ). واثق مردی بود سپید، لون او به زردی زدی، نیکومحاسن بود. (مجمل التواریخ ). قادر مردی بود درازبالا و اسمر و نیکومحاسن . (مجمل التواریخ ).

معنی نیکومحاسن | واژه جو