نیما یوشیج | مجموعه اشعار | حکایت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
با جاهلی و فلسفی افتاد خلافی چونانکه بس افتد به سر لفظ کرانه هر مشکل کان بود بر آن کرد جوابی مرد از ره تعلیم و نه علم بچگانه در کارش آورد دل از بس شفقت برد بر راهش افکند هم از روی نشانه خندید به سخریه بر او جاهل و گفتش: هر حرف که گوئی همه یاوه است و ترانه در خاطرش افتاد از او مرد که پرسد: تو منطق خواندستی بیش و کم یا نه؟ زین مبحث حرفی ز کسی هیچ شنیدی یا آنکه ترا مقصد حرف است و بهانه؟ رو بر سوی خانه ببرد کور اگر او بر عادت پیشین بشناسد ره خانه جوشید بر او جاهل: کاین ژاژ چه خائی؟ بخشید بر او مرد زهی منطقیانه گویند: که بهتر ز خموشی نه جوابی است با آنکه نه با معرفتش هست میانه ما را گنهی نیست به جز ره که نمودیم پیداست وگر نیست در این راه کرانه ۱۳۳۰