نیما یوشیج | مجموعه اشعار | جاده خاموش است
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جاده خاموش ست، هر گوشهای شب، هست در جنگل. تیرگی صبح از پیاش تازان رخنهای بیهوده میجوید. یک نفر پوشیده در کنجی با رفیقاش قصه پوشیده میگوید. بر در شهر آمد آخر کاروان ما زه راه دور -می گوید- با لقای کاروان ما، چنان کارایش پاکیزهای هر لحظه میآراست. مردمان شهر را فریاد بر میخاست. آنکه او این قصهاش در گوش، اما خاسته افسرده وار از جا، شهر را نام و نشان هر لحظه میجوید. و به او افسرده میگوید: «مثل این که سالها بودم در آن شهر نهان مأوا» مثل این که یک زمان در کوچهای از کوچههای او داشتم یاری موافق، شاد بودم با لقای او. جاده خاموش ست، هر گوشهای شب، هست در جنگل. تیرگی صبح از پیاش تازان رخنه میجوید. یک نفر پوشیده بنشسته با رفیقاش قصه پوشیده میگوید.