نیما یوشیج | مجموعه اشعار | ای شب
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هانای شب شوم وحشت انگیز تا چند زنی به جانم آتش؟ یا چشم مرا ز جای برکن یا پرده ز روی خود فروکش دیری ست که در زمانه دون از دیده همیشه اشکبارم عمری به کدورت و الم رفت تا باقی عمر چون سپارم چندین چه کنی مرا ستیزه بس نیست مرا غم زمانه؟ دل میبری و قرار از من هر لحظه به یک ره و فسانه این قصه که میکنی تو با من زین خوبتر ایچ قصه ایچ نیست خوبست ولیک باید از درد نالان شد و زار زار بگریست آنجا که ز شاخ گل فروریخت آنجا که بکوفت باد بر در و آنجا که بریخت آب مواج تابید بر او مه منور بودست دلی ز درد خونین بودست رخی ز غم مکدر بودست بسی سر پر امید یاری که گرفته یار در بر در سایه آن درختها چیست کز دیده عالمی نهان است؟ عجز بشر است این فجایع یا آنکه حقیقت جهان است؟ تو چیستیای شب غم انگیز در جست و جوی چه کاری آخر؟ بس وقت گذشت و تو همانطور استاده به شکل خوف آور تو اینه دار روزگاری یا در ره عشق پرده داری؟ یا شدمن جان من شدستی؟ ای شب بنه این شگفتکاری بگذار فرو بگیرد دم خواب کز هر طرفی همی وزد باد وقتی ست خوش و زمانه خاموش مرغ سحری کشید فریاد بگذار بخواب اندرایم کز شومی گردش زمانه یکدم کمتر به یاد آرم و آزاد شوم ز هر فسانه یا بازگذار تا بمیرم کز دیدن روزگار سیرم نه بخت بد مراست سامان وای شب، نه توراست هیچ پایان بس بس که شدی تو فتنهای سخت سرمایه درد و دشمن بخت بشکست دلم ز بیقراری کوتاه کن این فسانه، باری ای تیره شب دراز دانی کانجا چه نهفته بد نهانی؟ کو آنهمه بانگ و ناله زار کو ناله عاشقان غمخوار؟ در سیر تو طاقتم بفرسود زین منظره چیست عاقبت سود؟ تاریخچه گذشتگانی یا رازگشای مردگانی؟ بگذار مرا به حالت خویش با جان فسرده و دل ریش شد محو یکان یکان ستاره تا چند کنم به تو نظاره؟ بگذار که چشمها ببندد کمتر به من این جهان بخندد