نیما یوشیج | مجموعه اشعار | انگاسی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سوی شهر آمد آن زن انگاس سیر کردن گرفت از چپ و راست دید ایینهای فتاده به خاک گفت: حقا که گوهری یکتاست به تماشا چو برگرفت و بدید عکس خود را، فکند و پوزش خواست که: ببخشید خواهرم! به خدا من ندانستم این گوهر ز شماست ما همان روستازنیم درست ساده بین، ساده فهم بیکم و کاست که در ایینه جهان بر ما از همه ناشناستر، خود ماست