ناخوبی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ناخوبی . (حامص مرکب ) بدی . ناخوشی . (ناظم الاطباء). زشتی . تباهی . خوب نبودن . مقابل خوبی . رجوع به خوبی شود : به بخت تو آرام گیرد جهان شود جنگ و ناخوبی اندرنهان . فردوسی . زمانه به شمشیر او راست گشت غم و رنج و ناخوبی اندرگذشت . فردوسی . بیندیش و این کار را بازجوی نباید که ناخوبی آید به روی . فردوسی . و حمل و سرطان و میزان و جدی دلیلند بر تباهی کار زنان و ناخوبی فعل ایشان . (التفهیم ). چنان به زشتیش اندرسرشته ناخوبی که هر که دید بر او کرد لعنت بسیار. سوزنی . در آن روضه ٔ خوب کن جای ما ببر نقش ناخوبی ازرای ما. نظامی . کسی بدیده ٔ انکار اگر نگاه کند نشان صورت یوسف دهد به ناخوبی . سعدی .