مولوی | مثنوی معنوی | دفتر سوم | بخش ۱۰۸ - تضرع آن شخص از داوری داود علیه السلام
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سجده کرد و گفت کای دانای سوز در دل داود انداز آن فروز در دلش نه آنچ تو اندر دلم اندر افکندی برازای مفضلم این بگفت و گریه در شدهای های تا دل داود بیرون شد ز جای گفت هین امروزای خواهان گاو مهلتم ده وین دعاوی را مکاو تا روم من سوی خلوت در نماز پرسم این احوال از دانای راز خوی دارم در نماز این التفات معنی قره عینی فی الصلوه روزن جانم گشادست از صفا میرسد بیواسطه نامه خدا نامه و باران و نور از روزنم میفتد در خانهام از معدنم دوزخست آن خانه کان بیروزنست اصل دینای بنده روزن کردنست تیشه هر بیشهای کم زن بیا تیشه زن در کندن روزن هلا یا نمیدانی که نور آفتاب عکس خورشید برونست از حجاب نور این دانی که حیوان دید هم پس چه کرمنا بود بر آدمم من چو خورشیدم درون نور غرق میندانم کرد خویش از نور فرق رفتنم سوی نماز و آن خلا بهر تعلیمست ره مر خلق را کژ نهم تا راست گردد این جهان حرب خدعه این بودای پهلوان نیست دستوری و گر نه ریختی گرد از دریای راز انگیختی همچنین داود میگفت این نسق خواست گشتن عقل خلقان محترق پس گریبانش کشید از پس یکی که ندارم در یکییاش شکی با خود آمد گفت را کوتاه کرد لب ببست و عزم خلوتگاه کرد