معزم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ عَ زِّ) [ ع. ] (اِفا.) افسونگر، جادوگر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ عَ زِّ) [ ع. ] (اِفا.) افسونگر، جادوگر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
معزم . [ م ُ ع َزْ زِ ] (ع ص ) افسونگر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). عزیمت خوان و افسونگر. (غیاث )(آنندراج ). آن که عزایم نویسد. آن که عزایم داند. عزایم خوان . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : چو هنگام عزایم زی معزم به تک خیزند ثعبانان ریمن . منوچهری . وینک خزان معزم عید است و بهر صرع بر برگ رز نوشته طلسم مزعفرش . خاقانی . خم چو پری گرفته ای یافته صرع و کرده کف خط معزمان شده برگ رز از مزعفری . خاقانی . ماری به کف مرا و بنان است این قلم دستم معزمی شده کافسون مار کرد. خاقانی . ◄ تعویذفروش . (مهذب الاسماء).
معزم . [ م َ زَ / م َ زِ ] (ع مص ) آهنگ نمودن و دل نهادن . عزیمة. عزیم . ◄ کوشش کردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
معزم . [ م ُ ع َ ز زَ ] (ع ص ) افسون زده . (غیاث ) (آنندراج ).
مترادف و متضاد واژهدان
افسونگر، جادوگر، ساحر مارافسا