مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | قصاید | شماره ۴۲ - اندرز
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کس را بر اختیار خدای اختیار نیست بر دهر و خلق جز او کامگار نیست قسمت چنان که باید کردست در ازل و اندیشه را بر آنچه نهادست کار نیست بر یک درخت هست دو شاخ بزرگ و این میبشکند ز بار و بر آن هیچ بار نیست چون کاین کثیف جرم زمین هست برقرار چون کاین لطیف چرخ فلک را قرار نیست آنها که بر شمردم گویی به ذات خویش موجود گشتهاند کشان کردگار نیست دانی که بیمصور صورت نیامده ست دانی که این سخن بر عقل استوار نیست شاید که از سپهر و جهان رنجکی کشد آن کس کش از سپهر و جهان اعتبار نیست ای مبتدی تو تجربه از اوستاد گیر زیرا که به ز تجربه آموزگار نیست شادی مکن به خواسته و آز کم نمای کان هر چه هست جز ز جهان مستعار نیست بدهای روزگار چه میبشمری همی چون نیکهای او بر تو در شمار نیست از روزگار نیک و بد خویشتن مدان کز ایزدست نیک و بد از روزگار نیست