مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دیده گر در فراق خون بارد حق او هم تمام نگزارد با غمش هیچ بر نیارم دم گر جهان بر سرم فرود آرد در وفا داشتنش جان بدهم تا مرا بیوفا نپندارد آزر و مانی ار شود زنده هر یکی خواهدش که بنگارد این به رنده چو او نپردازد وآن به خامه چو او نبگذارد روی او همچو گل همی خندد چشم من همچو ابر میبارد نشمرد نیم ذره جرم رهی چونکه روز فراق نشمارد یا دل او مرا نمیخواهد یا به من آمدن نمییارد رفت و ترسم که او به نادانی به کسی دل به مهر بسپارد همه شب در هوس همی باشم که نباید که عهد بگذرد در همه گر کبوتری بینم گویم از دوست نامهای آرد باد اگر گرد بام من بوزد گویم از یار مژدهای دارد هر کجا هست شاد باد بدانک از من دلشده به یاد آرد مرا در غم فرقتتای پسر دو دیده چو ابرست و دامن شمر وزین دل برافروخته ست آتشی کش از درد و رنجست دود و شرر دو چشمم بمانده به هنجار راه دو گوشم بمانده به آواز در امید وصال ار نبودی مرا که روزی درآیی ز درای پسر پر از گرد جعد و برآشفته زلف گشاده خوی از روی و بسته کمر بر آوردمی جان شیرین ز تن بیالودمی چشم روشن ز سر