واژه جو

مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | رباعیات | شماره ۳۰۶

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

آنکو دارد چو سیم و شر لب و تن آمیخت همی چو شیر و شکر با من ناگه برمید و درچد از من دامن بگریخت ز من چنانکه آب از روغن

معنی مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | رباعیات | شماره ۳۰۶ | واژه جو