واژه جو

مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | رباعیات | شماره ۲۸۸

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

من بستر برف و بالش یخ دارم خاکستر و یخ پیشگه و بخ دارم چون زاغ همه نشست بر شخ دارم در یکدو گز آب ریزو مطبخ دارم

معنی مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | رباعیات | شماره ۲۸۸ | واژه جو