مستند
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ نَ) [ ع. ] (اِمف.) دلیل، مدرک، چیزی که به آن استناد کنند، دارای سند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ نَ) [ ع. ] (اِمف.) دلیل، مدرک، چیزی که به آن استناد کنند، دارای سند.
(مُ تَ نِ) [ ع. ] (اِفا.) استنادکننده. ج. مستندین.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مستند. [ م ُ ت َ ن ِ ] (ع ص ) پناه برنده و التجاجوینده . (از اقرب الموارد). پناه جوینده . (غیاث ). ◄ پشت به چیزی دهنده . (غیاث ). تکیه کننده . رجوع به استناد شود.
مستند. [ م ُ ت َ ن َ ] (ع ص، اِ) کسی که پناه به او برده شود. (غیاث ). ◄ تکیه کرده شده : اصبعت در سیر پیدا می کند که نظر بر حرف داری مستند. مولوی (مثنوی ). ◄ تکیه و محل تکیه و پشتی . (ناظم الاطباء). تکیه گاه . معتمد. سند. رجوع به استناد شود. ◄ سند حدیث . (از اقرب الموارد) (از تعریفات جرجانی ). رجوع به سند شود.
مترادف و متضاد واژهدان
اصیل، متقن، معتبر، معتمد، وثیق دلیل، سند (متضاد: غیرمستند، نامستند) واقعی منسوب متکی
واژگان فارسی سره واژهدان
گواهمند، فرنودین، درست، پشتوانه دار، پابرجا، بایسته