واژه جو

مستمندی

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

مستمندی . [ م ُ م َ ] (حامص مرکب ) مستمند بودن . غمگین بودن . ◄ محتاج بودن . احتیاج داشتن . رجوع به مستمند شود : گفتی به پرسش تو چو آیم چه آورم رحمی بیار بر من و بر مستمندیم . کمال خجندی .

معنی مستمندی | واژه جو