مذاق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- طعم، مزه.<BR>۲- محل قوة ذائقه.<BR>۳- اندام چشایی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- طعم، مزه. ۲- محل قوه ذائقه. ۳- اندام چشایی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مذاق . [ م َ ] (ع اِ) چشیدن گاه . محل قوت ذائقه که کام و زبان است . (غیاث اللغات ). ذائقه . کام دهان . آلت حس ذائقه : ابای شعر مرا نیز چاشنی مطلب که در مذاق زمانه یکی است شهد و شرنگ . ظهیر. شها به وصف تو خوش کرده ام مذاق سخن مدار عیش مرا بر امید تلخ مذاق . خاقانی . زهر اگر در مذاق می ریزی با تو همچون شکر بشاید خورد. سعدی . بگشای دهن که پاسخ تلخ گوئی شکر است در مذاقت . سعدی . ذوق نی شکر کجایابد مذاق از بوریا. سلمان ساوجی . مزه ای در مذاق وقت نماند دهر گوئی دهان بیمار است . ؟ ◄ طعم . (متن اللغة) (اقرب الموارد). مزه . (یادداشت مؤلف ) : فی مذاق هذاالنبات قبض . (ابن بیطار از یادداشت مؤلف ). آتش سوزان شناسد قدر موم لیک جان داند مذاق انگبین . خاقانی . ◄ سلیقه . (یادداشت مؤلف ). ذوق . (فرهنگ فارسی معین ). طبع. مزاج . - به مذاق کسی ؛ موافق ذوق او. ملایم طبع او. به سلیقه ٔ وی . مطابق تمایل او. - به مذاق کسی تلخ یا شیرین آمدن چیزی ؛ باب طبع او واقع شدن یا نشدن : سخن من به مذاق تو بود تلخ اگر چون لبت هر سخنی را به شکر غوطه دهم . سلیم (از آنندراج ). ◄ طبع.قریحه . استعداد. (یادداشت مؤلف ). رجوع به معنی قبل شود. ◄ ظرافت و اظهار شوق پیش معشوق . (غیاث اللغات، از مصطلحات الشعرا). - صاحب مذاق ؛ عیاش و شهوت پرست و شکم پرست . (ناظم الاطباء). ◄ (مص )چشیدن . (تاج المصادر بیهقی ) (دستور الاخوان ). ادراک طعم چیزی . ذوق . ذواق . مذاقة. (از متن اللغة). مذاقت . (یادداشت مؤلف ).
مذاق . [ م َذْ ذا ] (ع ص ) دوست باطمع غیر خالص . (منتهی الارب ). که در وداد و دوستی خالص نیست . ممذوق الود. (از متن اللغة). مماذق .(یادداشت مؤلف ). ◄ کذاب . (متن اللغة).
مترادف و متضاد واژهدان
چشش، کام، دهان چشیدن ذایقه، طعم، مزه ذوق، سلیقه