مذاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ) [ ع. ] (اِمف.) گداخته شده، آب شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ) [ ع. ] (اِمف.) گداخته شده، آب شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مذاب . [ م َ ] (ع ص ) (از «ذ و ب ») گداخته . آب شده . مایعگشته . (ناظم الاطباء). رجوع به مُذاب شود.
مذاب . [ م ُ ] (ع ص ) (از «ذوب ») گداخته . (دستورالاخوان ) (زمخشری ) (برهان قاطع). گداخته شده . (غیاث اللغات ). آب شده . مایعگشته . (ناظم الاطباء). نعت مفعولی از اِذابة. ذوب شده : دولت میر قوی باد و تن میر قوی بر کف میر می سرخ چو یاقوت مذاب . فرخی . به کنیت ملک الشرق کآسمانش نوشت به سکه ٔ رخ خورشید بر به زر مذاب . خاقانی . دوش ز نوزادگان دعوت نو ساخت باغ مجلسشان آب زد ابر به سیم مذاب . خاقانی . عاشق صادق به زخم دوست نمیرد زهر مذابم بده که ماء معین است . سعدی . به هوای لب شیرین دهنان چند کنی جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده . حافظ.
واژگان فارسی سره واژهدان
گدازه، گداخته، آب شده