واژه جو

مدیریت کردن

/vâže/

فرهنگ طیفی واژه‌دان

اداره کردن، راندن، نظارت کردن نفوذ داشتن، تأثیر داشتن، مراقبت کردن، چرخاندن، حکمرانی کردن

معنی مدیریت کردن | واژه جو