محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۵۶۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
این طلعت و رخسار که دارد که تو داری این قامت و رفتار که دارد که تو داری لب شهد و حدیثت شکر استای گل خندان این شهر شکربار که دارد که تو داری چشم تو به یک چشم زدن خون دلم خورد این نرگس خون خوار که دارد که تو داری ای در تن هر گلبنی از رشگ تو صد خار این گلبن بیخار که دارد که تو داری قهر تو باغیار به از لطف تو با ماست این لطف به اغیار که دارد که تو داری پیوسته کنی نسبتمای گل به رقیبان زین گونه مرا خوار که دارد که تو داری داری همه دم محتشم آزار دل از یار این یار دل آزار که دارد که تو داری