محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۵۶۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دلا زان گل بریدی خاطرت آسود پنداری تو را با او دگر کاری نخواهد بود پنداری تو بر خود بستهای یک باره راه اشگای دیده نخواهد کرد دیگر آتش من دود پنداری تو تحسین خواهیای ناصح که منعم کردهای زان در به خوش پندی من درمانده را خشنود پنداری فریبی خوردهایای غیر از آن پرکار پندارم که خود را باز مقبول و مرا مردود پنداری رسید و به اعتاب از من گذشت آن ترک نازک خود دعائی گفتمش در زیر لب نشنود پنداری مقرر کرده بهر مدعی مشکلترین قتلی ز یاران خواهد این خدمت به من فرمود پنداری چو بر درد جدائی محتشم گردیدهای صابر به صبر این درد پیدا میکند بهبود پنداری