متعرض
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ عَ رِّ) [ ع. ] (اِفا.)<BR>۱- اقدام کننده به کاری.<BR>۲- اعتراض کننده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ عَ رِّ) [ ع. ] (اِفا.) ۱- اقدام کننده به کاری. ۲- اعتراض کننده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
متعرض . [ م ُ ت َ ع َرْ رِ ] (ع ص ) اقامت نماینده به جائی . (آنندراج ). متمکن و ساکن و مقیم . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به تعرض شود. ◄ پیش آینده و سائل . (آنندراج ) (غیاث ). پیش آینده و درپی شونده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). پیش آینده و طلب کننده . (از اقرب الموارد) : گفتم عمل پادشاه ای برادر دو طرف دارد امید و بیم یعنی امیدنان و بیم جان و خلاف رای خردمندان باشد بدان امید متعرض این بیم شدن . (گلستان، کلیات چ مظاهر مصفا ص ٢٢). ◄ مخالف و مزاحم و مانع و آن که سبب می شود زحمت و اذیت را و مانع از پیشرفت کار می گردد. (ناظم الاطباء) : این مرد راکه دعوی پیغامبری می کند، هیچ متعرض مباش . (مجمل التواریخ و القصص، ص ٢٥٢). متعرضان مملکت و متمردان دولت سر در گریبان عزلت کشیدند. (سندبادنامه ص ٩). و رجوع به تعرض شود.
مترادف و متضاد واژهدان
اعتراضگر پاپی، مزاحم متذکر، یادآور متجاوز، متعدی
واژگان فارسی سره واژهدان
ستیزگر، پرخاشجو