واژه جو

قازگان

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

قازگان . (ترکی، اِ) قازقان . دیگ بزرگ . - امثال : قازگانش سرنگون شده ؛ کنایه از بی سامانی و پریشانی است . و معنی حقیقی آن آن است که هرچه در دیگ بود همه ریخته . (آنندراج ). رجوع به قازقان شود.

معنی قازگان | واژه جو