فشردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فشردن . [ ف َ / ف ِ ش ُ دَ ] (مص ) فشار دادن . فشاردن . افشردن . به زور در چیزی جای دادن . چپاندن : ز آتش بپردخت و خوردن گرفت به چنگ استخوانش فشردن گرفت . فردوسی . وآنگه به تبنگویکش اندر سپردْشان ور زآنکه نگنجند بدو در فشردْشان . منوچهری . بونعیم انگشت را بر دست نوشتگین فشرد. (تاریخ بیهقی ). - ران فشردن ؛ برانگیختن اسب و بر شتاب وی افزودن : یکی رخش را تیز بفشرد ران مگر گور شد با تک او گران . فردوسی . ◄ فشاندن . فروباریدن : صبح نشینان چو شمع ریخته اشک طرب اشک فشرده قدح شمع گشاده زبان . خاقانی . ◄ گرفتن عصاره و مایع چیزی چون میوه های آبدار با فشار دادن آنها: بخواب دیدم که خوشه می فشردم و بپیمانه میکردم و بعزیز میدادم . (قصص الانبیاء). ها ثریا، نه خوشه ٔ عنب است دست برکن ز خوشه می بفشار. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ١٩٦). ز اولین گل که آدمش بفشرد صافی او بود و دیگران همه درد. نظامی . ◄ امساک . خودداری از خرج کردن . ضد اسراف : هزینه چنان کن که بایدْت ْ کرد نباید فشاند و نباید فشرد. فردوسی . ◄ مقاومت کردن . مبارزه . پایداری در نبرد : نکرد ایچ پشت از فشردن تهی تو گفتی ندارد همی آگهی . فردوسی . - پای فشردن ؛ مقاومت کردن . پافشاری کردن : چو رومی به نیزه درآمد ز جای جهانجوی برجای بفشرد پای . نظامی .