فرغیش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ رْ) (ص.)<BR>۱- کهنه، فرسوده.<BR>۲- جامة کهنه، پوستین کهنه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ رْ) (ص.) ۱- کهنه، فرسوده. ۲- جامه کهنه، پوستین کهنه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرغیش . [ ف َ ] (ص ) کهنه و فرسوده . (برهان ) : نکنم یاد ز تاراج و نیندیشم زآنک مرکبم بود خر لنگ و لباسم فرغیش . امیرمعزی . ◄ (اِ) پوستین که از کهنگی موی گریبان و دامن و سرهای آستین آن ریخته باشد و بعضی گویند پوستین کهنه باشد که مویهای آن از درازی به زمین کشیده شود. ◄ مویی باشد که از زیرپوستین سر فرودآورده باشد. (برهان ) (اسدی ). ◄ کاهلی و فروگذاشت و عطلت . (برهان ). قیاس کنید با فرغول . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). رجوع به فرغول شود.