عقیله
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عَ لَ) [ ع. عقیلة ] (اِ.)<BR>۱- زانوبند شتر، پای بند.<BR>۲- مانع و گره در کار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عَ لَ) [ ع. عقیله ] (اِ.) ۱- زانوبند شتر، پای بند. ۲- مانع و گره در کار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عقیلة. [ ع َ ل َ ] (اِخ ) دختر عقیل بن ابی طالب . از زنان شاعر عرب بود و او را با عذری و عزة و احوص داستانی است . و نیز اشعاری در مرثیه ٔ شهیدان کربلا دارد.و برخی او را همسر یکی از پسران عقیل بن ابی طالب دانند. رجوع به اعلام النساء ج ٣ و تاریخ طبری و الموشح مرزبانی و الاغانی و مروج الذهب و العقد الفرید شود.
عقیلة. [ ع َ ل َ ] (ع ص ) مؤنث عَقیل . رجوع به عقیل شود. ◄ زن کریمه ٔ مخدره ٔ گرامی قبیله . (منتهی الارب ). کریمه ٔ مخدره . (اقرب الموارد) : در عهد ایلک خان عقیله ای از مخدرات اولاد او از بهر امیر جلیل ابوسعید مسعود نامزدکرده بود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٩٥). ◄ مهتر قوم . ◄ شتر گرامی . ◄ گرامی از هر چیزی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). چیزی گرامی . (دهار). بهترین هر چیز و برگزیده ترین . (غیاث اللغات ). ج، عَقائل . (اقرب الموارد) : گرد دیوانگان عشق مگرد که به عقل عقیله مشهوری . حافظ. - عقیلةالبحر ؛ در و مروارید. (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) در تداول امروزین عرب زبانان، همسر و زوجه ٔ شخص . ◄ تعهد و پیمان . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ پای بند و رسن . (غیاث اللغات ). ریسمانی که بدان ساق و وظیف شتر را بندند. ◄ مایه ٔ گرفتاری . (فرهنگ فارسی معین ) : سلطان ماضی مردی بود مستبدرای خویش، و آن خطا بکرد و چندان عقیله پیدا آمد تا ایشان را قفا بدریدند. (تاریخ بیهقی ص ٢٦٧). با بهان رای زن ز بهر بهی کز دو عقل از عقیله ای برهی . سنائی . قدم صدق یافت نقل از وی وز عقیله برست عقل از وی . سنائی . دین حق را بحق توئی برهان مر مرا زین عقیله ها برهان . سنائی . در هفت دوزخ از چه کنی چارمیخشان ویل لهم عقیله ٔ من بس عقابشان . خاقانی . در علقه ٔ آن اعلاق و عقیله ٔ آن عقایل فرومانده بود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٦٤). چون که عقل تو عقیله ٔ مردم است آن نه عقل است آن که مار و کژدم است . مولوی .
عقیلة. [ ع َ ل َ ] (اِخ ) از موالی بنی فزارة. از زنان محدث بود. عقیلة از سلامة دختر حر روایت دارد. و طلحة ام غراب از او روایت کرده است . (از اعلام النساء به نقل از العقدالفرید و نهایة الارب ).
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه