عزالدوله
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عزالدولة. [ ع ِزْ زُدْ دَ ل َ ] (ع اِ مرکب ) ارجمندی دولت . آنچه یا آنکه سبب ارجمندی و عزت دولت است، و آن از القاب اشخاص بوده است .
عزالدوله . [ ع ِزْ زُدْ دَ ل َ ] (اِخ ) سعدبن منصور اسرائیلی، مشهور به ابن کمونه . صاحب شبهه ٔ مشهوره است . رجوع به ابن کمونه شود.
عزالدوله . [ ع ِزْ زُدْ دَ ل َ ] (اِخ ) عبدالرشیدبن محمود غزنوی، مکنی به ابومنصور. از پادشاهان غزنوی، و شخصی بی جرأت بود و زیر نفوذ یکی از درباریان خود بنام طغرل (طغرل کافرنعمت ) قرار داشت . و سرانجام به سال ٤٤٤ هَ .ق . به دست همین طغرل بقتل رسید. (از فرهنگ فارسی معین ).