عادت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ) [ ع. عادة ] (اِ.)<BR>۱- آن چه که انسان به آن خو بگیرد.<BR>۲- رسم، سنّت، رویة معمول. ج. عادات.<BR>۳- قاعدگی زن، حیض.<BR>۴- اعتیاد. ؛~ مألوف عادتی که بخشی از رفتار همیشگی شخص شده باشد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ) [ ع. عاده ] (اِ.) ۱- آن چه که انسان به آن خو بگیرد. ۲- رسم، سنّت، رویه معمول. ج. عادات. ۳- قاعدگی زن، حیض. ۴- اعتیاد. ؛~ مألوف عادتی که بخشی از رفتار همیشگی شخص شده باشد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عادت . [ دَ ] (ع اِ) عادة. فارسیان به معنی رسم و آئین نیز استعمال کنند و با لفظ گردانیدن، نهادن، برداشتن، کردن، دادن و گرفتن مستعمل نمایند. (آنندراج ) : عادت و رسم این گروه ظلوم نیک ماند چه بنگری به ظلیم . ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی ). اما ایزد عز ذکره بفضل خود مارا بر عادت خود بداشت . (تاریخ بیهقی ). غلامان و ستوران افزون از عادت رسم خریدن گرفتند. (تاریخ بیهقی ). بخدمت پادشاه نبوده است و عادت و خوی و اخلاق ایشان پیش چشم نمیدارد. (تاریخ بیهقی ). همی تا کند پیشه عادت همی کن جهان مر جفا را تو مر صابری را. ناصرخسرو. نه او برعادت و اخلاق ایشان وقوف دارد. (کلیله و دمنه ). و تجارب متقدمان را نمودار عادت خویش گردان . (کلیله و دمنه ). عادت بود که هدیه ٔ نوروز آورند آزداگان بخدمت بانوی شهریار. خاقانی . مگر آنکه سخن گفته شود به عادت مألوف . (گلستان ). هر زمینی سعادتی دارد هر دهی رسم و عادتی دارد. اوحدی . ◄ حیض . عادت زنان : صاحب حالت شدن حله بتن سوختن خارج عادت شدن عده ٔ غم داشتن . خاقانی . ◄ (اصطلاح روانشناسی ) استعداد اکتسابی صدور حرکات یا تحمل تأثیراتی معین . (علم النفس سیاسی ص ٤٢٨).
مترادف و متضاد واژهدان
خلق، خو، داب الفت، انس آیین، رسم، سنت حیض، رگل، قاعده
فرهنگ طیفی واژهدان
آشنایی، اعتیاد، قلق سنت، رسم، عرف انس، الفت استفاده، مصرف، استعمال، استخدام، کاربرد مدام، رواج، ترویج، عادت دادن، شیوع معتاد پاتوق اهل، مشتری
واژگان فارسی سره واژهدان
منش، شیوه، سرشت، روش، خوی، خو گیری، خوگرفتن، خو