واژه جو

عاجز کردن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

عاجز کردن . [ ج ِ ک َ دَ ](مص مرکب ) درمانده کردن . ناتوان ساختن : کمالت عاجزم کرد و عجب نیست که تو هم عاجزی اندر کمالت . خاقانی . موران به اتفاق شیر را عاجز کنند. (مجالس سعدی ص ٢٣).

معنی عاجز کردن | واژه جو