طبری
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(طَ بَ) (ص نسب.)<BR>۱- اهل طبرستان.<BR>۲- لهجة مردم طبرستان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(طَ بَ) (ص نسب.) ۱- اهل طبرستان. ۲- لهجه مردم طبرستان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طبری . [ طَ ب َ ] (اِخ ) ابوالعباس احمدبن ابی احمدبن القاص . یکی از مشاهیر فقهای شافعی است و در فقه شاگرد ابن سریج بوده، او راست : التلخیص، ادب القاضی، المواقیت، المفتاح و غیره . اهم آثار وی صغیرالحجم و کثیرالفائده میباشد. او از واعظان معروف بوده و گویند تا طرسوسه سفر کرده و بسال ٣٣٥ هَ . ق . درگذشته است . (قاموس الاعلام ترکی ). رجوع به ابن قاص و ابوالعباس احمدبن ابی احمد در همین لغت نامه شود.
طبری . [ طَ ب َ ] (ص نسبی ) منسوب به طبرستان . (منتهی الارب ). اهل و ساکن مازندران . منسوب به طبرستان که مرکز آن آمل است و بیشتر از علماء که منسوب به طبرستان هستند ازآمل برخاسته اند. (سمعانی ). و هر کجا (طبری ) مطلق گفته شود، مورخ معروف طبرستانی مقصود است : زآن سخنها که تازی است و دری در سواد بخاری و طبری . نظامی . ◄ کنایه از لب معشوق، منسوب به طبر که در اینجا مخفف طبرزد است که بمعنی نبات باشد. (غیاث اللغات ) (آنندراج ) : لب طبری وار طبرخون به دست مغز طبرزد به طبرخون شکست . نظامی . ♦ بنفشه ٔ طبری ؛ در مازندران و گیلان تقریباً از اوایل اسفند ماه بر هر دیواری و بر هر تل خاکی و مخصوصاً بر کنار جویبارها بنفشه ٔ با طراوت و نضارت بسیار روید و مردم از گل آن دسته بسته و یاران و دوستان را هدیه دهند : بمنظر آمد باید که وقت منظر بود نقاب لاله گشودند و لاله روی نمود بنفشه ٔ طبری خیل خیل سر برکرد چو آتشی که ز گوگرد بردویده کبود. منجیک . چون بهم کردی بسیار بنفشه ٔ طبری باز برگرد و ببستان شو چون کبک دری . منوچهری . ♦ بید طبری ؛ طبرخون . سرخ بید. (اوبهی ). ♦ جامه ٔ طبری ؛ جنس از برودکه تنگ است : تَرَکه ُ فی وسط الشتاء و شدةالبرد بقمیص واحد و کساءِ طبری . (ذیل تجارب الامم ٣: ٤٢٨). یکفیک من سوء حالی ان سألت به انی علی طبری فی الکوانین . ابن الداهیةاحمدبن سیف . رجوع به شرح احوال رودکی ج ١ ص ٦٥ شود. ♦ درهم طبری ؛ دو ثلث درهم شامی است . (منتهی الارب ). صاحب کتاب النقود آرد: و طبری منسوب به طبریه ٔواسط است نه طبریه ٔ فلسطین و بجای درهم طبری، درهم طبرک نیز آمده است و در جمع آن گویند: الدراهم الطبریة. رجوع به النقود ص ٢٣، ٢٤، ٩١ و ١٤٩ شود. ♦ مداد طبری ؛ نوعی مداد منسوب به طبرستان : وآن دوات بسدین را نه سر است و نه نگار در بنش تازه مداد طبری برده بکار. منوچهری .
طبری . [ طَ ب َ ] (اِخ ) او راست : الواضح، فی الرمی و النشاب . (کشف الظنون ج ٢ ص ٦٢٥).
مترادف و متضاد واژهدان
مازندرانی منسوببه طبرستان
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی