صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۸۶۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سوز عاشق کم نگردد از فرو رفتن در آب این شرر چون دیده ماهی بود روشن در آب نیست امید رهایی زین سپهر آبگون حلقه دام است اگر پیدا شود روزن در آب چون حباب از سر دهد سامان کلاه خویش را هرکه را باشد هوای محو گردیدن در آب بر کف دریا بود موج خطر باد مراد بر سبکباران بود آسان سفر کردن در آب از شتاب عمر بیشیرازه شد اجزای جسم چون تواند جمع کردن خویش را روغن در آب؟ در تجرد رشته واری بند دست و پا شود بر شناور کوه آهن میشود، سوزن در آب از ملامت میپرستان ترک مستی کی کنند؟ نیست طوفان ماهیان را مانع از خفتن در آب تلخی مرگ است شکر، مور شهد افتاده را نیست ماهی را حیاتی بهتر از مردن در آب کوته اندیشی است پیش پای طوفان همچو موج هر نفس بر خود بساط تازهای چیدن در آب نیست پروای علایق واصلان عشق را خار نتواند گرفتن موج را دامن در آب کی شود با یکدگر مژگان عاشق آشنا؟ نیست نبض موج را امکان آسودن در آب چهره مه داغدار از منت خورشید شد چون صدف از گوهر خود خانه کن روشن در آب در سر مستی ز لب مهر خموشی برمدار میدهد بر باد جان را دم برآوردن در آب کوشش جان برنیاید با گرانیهای جسم آب در آهن گران سیرست، چون آهن در آب مردی از دریا گلیم خود برون آوردن است ورنه آسان است چون اطفال افتادن در آب صائب از بار گرانجانی سبک کن خویش را تا توانی همچو کف سجاده افکندن در آب