صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۸۶۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دست و پا گم میکند موج سبک لنگر در آب خویشتن را میکند گردآوری گوهر در آب عاشق حیران همان در وصل گرم جستجوست ماهیان از شوق آب آرند بیرون پر در آب زنگ کلفت از دل من باده نتوانست برد کی رود گرد یتیمی از رخ گوهر در آب از سخنور حرف نتوانند دمسردان کشید عطر خود را میکند گردآوری عنبر در آب رعشه من بیشتر گردید از رطل گران بادبان کشتی من میشود لنگر در آب میتوان دل را مصفا کرد با تردامنی گر کند آیینه را بیزنگ، روشنگر در آب چون حباب آن کس که ترک سر به آسانی کند میکند ادراک هر دم عالم دیگر در آب عالم بالا شود درماندگان را رهنما برندارد از کواکب چشم خود رهبر در آب معنی نازک نماید جلوه در دلهای صاف میتوان دیدن هلال عید را بهتر در آب سوز دل را گریه نتواند بر آتش آب زد این شرر چون دیده ماهی بود انور در آب در غریبی میشود دلهای سنگین دیده ور نیست ممکن چشم بینش وا کند گوهر در آب کامیاب از باده نتوان شد به جام تنگ ظرف میشود سیراب هر کس میگذارد سر در آب ترک جود اضطراری کن کز اهل جود نیست گر ز بیم غرق ریزد مال، سوداگر در آب دیدهتر میبرد از روی خوبان فیض بیش میکند خورشید تابان جلوه دیگر در آب تا نگرید دیده عاشق نمیگیرد قرار هست ماهی را مهیا بالش و بستر در آب از گرانسنگی صدف آسوده از طوفان بود کف ز بیمغزی بود دایم سبک لنگر در آب یکقلم حل شد مرا هر عقده مشکل که بود تا ز فیض ساده لوحی ریختم دفتر در آب میکند دلهای روشن را میاحمر سیاه دست میشوید ز جان، افتاد چون اخگر در آب گر شود زیر و زبر از سیل صائب خانهاش بیبصیرت همچنان گیرد گل دیگر در آب