صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۸۶۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از تهیدستی است در مغز چنار این پیچ و تاب چشم ظاهربین ز بیدردی کند جوهر حساب میشود چون نافه مویش در جوانیها سفید هر که خون خویش را سازد چو آهو مشک ناب راحت بیرنج در ماتم سرای خاک نیست خنده گل گریههای تلخ دارد چون گلاب در بلندی با فرودستان تواضع پیشه کن تا چو ماه نو ترا گردون کند از زر رکاب میکشد از عشق، حیف خود دل بیتاب ما میکند خون در دل آتش به گردیدن کباب نیست از باد مخالف فرق تا باد مراد شد تنک دریانوردی را که دل همچون حباب عشق در دلهای روشن بیقراری میکند پرتو خورشید در آیینه دارد اضطراب کوته است از حرف خاموشان زبان اعتراض ایمن از تیغ است هر خونی که گردد مشک ناب دل منه بر عمر مستعجل که اسب تند را نیست مانع از دویدن پا فشردن در رکاب میدود در جستجوی آب، دایم هر طرف گر چه از آب است صائب پرده چشم حباب