صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۸۶۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از لطافت بس که دارد چهره او آب و تاب آفتابی میشود رنگش ز سیر ماهتاب چون گلوی شیشه موج باده گلرنگ را میتوان دید از بیاض گردن او بیحجاب عاقلان از حسن او داد تماشا میدهند چشم روزن را نسازد خیره نور آفتاب معنی بیلفظ را ادراک کردن مشکل است بر میفکن زینهار از چهره نازک نقاب حلقهها در گوش خورشید قیامت میکشد نیست دور حسن او چون ماه نو پا در رکاب گر چه از مژگان کج، بالین او دایم کج است نیست سیری چشم بیمار ترا هرگز ز خواب فتنه دنیا نگردد هر که دنیا را شناخت تشنه چشمان هوس را در کمند آرد سراب دل نیازارد زحرف سخت هرگز سنگ را هر که داند کوه عاجز نیست در رد جواب نیست جز دلهای خونین مهربانی عشق را روی آتش را که میشوید به جز اشک کباب؟ قطرهایم اما ندارد هیچ دریا ظرف ما شبنم ما سر نمیپیچد ز تیغ آفتاب حرف بیجا غافلان را غوطه در خون میدهد مرغ بیهنگام را تیغ اجل گوید جواب باده سرگرمی هر کس ز جام دیگرست پرتو مهتاب را پروانه میداند سراب از گریبان گهر چون رشته سر بیرون کند هر که صائب سر نپیچد از کمند پیچ و تاب