صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۸۴۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دارند اگر سر رشتهای در کف به ظاهر چنگها در پنجه مطرب بود سر رشته آهنگها از من مدان چون باغ اگر هر دم به رنگی میشوم بیرنگی او میزند بر آب زینسان رنگها موسی چه غم دارد اگر صد کوه طور از جا رود؟ سودا نمیپرد ز سر از حمله این سنگها از ساده لوحی میشوم هر گام محو لالهای با آن که دور افتادهام از کاروان فرسنگها روزی که از میجام را میکردم جم روشنگری در زنگ صائب غوطه زد آیینه فرهنگها