صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۷۵۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بشنو ز من ترانه غیرت فزای را گر مردیای سپند، نگه دار جای را! سختی پذیر باش گر اهل سعادتی کز استخوان گزیر نباشد همای را هر چند سر به دامن محمل گذاشته است دل میتپد همان ز جدایی درای را چندای سیه درون خود آرا درین بساط پنهان کنی به بال و پر خویش پای را؟ روشن ضمیر باش که این بال آتشین بر چرخ برد شبنم بیدست و پای را جمعی که از ملایمت آزار دیدهاند بر برگ گل شمرده گذارند پای را بدطینتان برای شکم خون هم خورند سگ دشمن است بر سر روزی گدای را صائب به غور ناله عشاق میرسد در راه فکر هر که فشرده است پای را