صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۹۸۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دلفروزست جام خاموشی ما و عیش مدام خاموشی نطق هر چند با شکوه بود نیست با احتشام خاموشی از حوادث کند سپرداری تیغ جان را نیام خاموشی ایمن از انقلاب سهو و خطاست ملک با انتظام خاموشی زردرویی نمیکشد ز خمار باده لعل فام خاموشی دل تاریک را کند روشن نور ماه تمام خاموشی هرگز از باده پشیمانی نشود تلخ کام خاموشی ندرد پرده کسی هرگز در مجالس مقام خاموشی پیش عارف بهشت دربسته است فیض دارالسلام خاموشی فیض ذکر خفی دهد به نفس اهل حق را دوام خاموشی مار انگشت را بکوبد سر سخن با نظام خاموشی پستی نطق میشود معلوم چون برآیی به بام خاموشی درنیاید به سر ز تندروی هر که دارد زمام خاموشی پاکبازان محو را نبود باقی لاکلام خاموشی در نظر بحر آرمیده بود صائب از احتشام خاموشی