صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۹۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
وادید کرده است به من تلخ، دید را در رجعت است عادت اعداد، عید را بر گوش و لب ستم نتوان کرد بیش ازین مسدود میکنم ره گفت و شنید را صبح وصال میشمرد قدردان عشق در راه انتظار تو، چشم سفید را گلگونه شفق رخ خورشید را بس است حاجت به شمع نیست مزار شهید را دست تهی بود سپر سنگ حادثات دارد بپای، بیثمری سرو و بید را در کار سخت جوهر مردان عیان شود بیقفل، فتح باب نباشد کلید را خواهی که نشأه تو دوبالا شود ز می صائب به روی جام ببین ماه عید را