صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۹۴۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یک روز گل از یاسمن صبح نچیدی پستان سحر خشک شد از بس نمکیدی تبخال زد از آه جگرسوز لب صبح وز دل تو ستمگر دم سردی نکشیدی صد بار فلک پیرهن خویش قبا کرد یک بار تو بیدرد گریبان ندریدی چون بلبل تصویر به یک شاخ نشستی زافسردگی از شاخ به شاخی نپریدی از جذبه آهن شرر از سنگ برآمد از مستی غفلت تو گرانجان نرهیدی این لنگر تمکین تو چون صورت دیوار زان است که از غیب ندایی نشنیدی یک صبحدم از دیده سرشکی نفشاندی از برگ گل خویش گلابی نکشیدی چون صورت دیوار درین خانه شدی محو دنباله یوسف چو زلیخا ندویدی گردید ز دندان تو دندانه لب جام یک بار لب خود ز ندامت نگزیدی زان سنگدل و بیمزه چون میوه خامی کز عشق به خورشید قیامت نرسیدی ایام خزان چون شویای دانه برومند؟ از خاک چو در فصل بهاران ندمیدی نگذشته ز آتش، نخورد آب خردمند تو در پی سامان کبابی و نبیدی در پختن سودا شب و روز تو سر آمد زین دیگ به جز زهر ندامت چه چشیدی؟ پیوسته چراگاه تو از چون و چرا بود از گلشن بیچون و چرا رنگ ندیدی از زنگ قساوت دل خود را نزدودی جز سبزه بیگانه ازین باغ نچیدی از بار تواضع قد افلاک دوتا ماند وز کبر تو یک ره چو مه نو نخمیدی از شوق شکر مور برآورد پر و بال صائب تو درین عالم خاکی چه خزیدی؟