صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۹۴۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر درد طلب رهبر این قافله بودی کی پای ترا پرده خواب آبله بودی؟ زود این ره خوابیده به انجام رسیدی گر ناله شبگیر درین مرحله بودی دل چاک نمیگشت ز فریاد جرس را بیداری اگر در همه قافله بودی شوق است درین وادی اگر راحلهای هست در راه نمیماندی اگر راحله بودی میبود اگر مغز ترا پرده هوشی آسوده ازین عالم پرمشغله بودی از خون جگر کام کسی تلخ نگشتی گر در خور این باده مرا حوصله بودی دریای وجود از تو شدی مخزن گوهر رزق تو اگر از کف پرآبله بودی شیرازه جمعیتش از هم نگسستی با بلبل ما غنچه اگر یکدله بودی چون آب روان میگذرد عمر و تو غافل ای وای درین قافله گر فاصله بودی صائب سر زلف سخن از دخل حسودان آشفته نشد تا تو درین سلسله بودی