صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چرب نرمی میکند کوته زبان شمشیر را سخت رویی میشود سنگ فسان شمشیر را سینه صافان بیخبر از راز عالم نیستند هست در پرداز جوهرها نهان شمشیر را سیل در معمورهها داد خرابی میدهد صید فربه میکند مطلق عنان شمشیر را ترک خونریزی نکرد آن غمزه در ایام خط کی شود پیچیده از جوهر، زبان شمشیر را گر چه صید لاغر من قابل فتراک نیست میتوان کردن به سوزن امتحان شمشیر را میپذیرد زود لوح ساده نقش همنشین کرد جوهردار آن موی میان شمشیر را ماهیان را موجه دریا دعای جوشن است بیزبانی میکند حرز امان شمشیر را جوی شیر از بازوی فرهاد میبخشد خبر در جراحت میشود جوهر عیان شمشیر را بوی گلزار شهادت هر که را بیتاب کرد چون لب پان خورده میبوسد دهان شمشیر را جوهر مردی نمیداند فریب و مکر چیست دام پیدا، دانه میباشد نهان شمشیر را در سرشت سخت جانان قناعت حرص نیست قطره آبی کند رطب اللسان شمشیر را داس دایم در کمین خوشههای سرکش است آسمان دارد پی گردنکشان شمشیر را غمزه دارد از دل سنگین او بر کوه پشت میدهد بیرحمی جلاد، جان شمشیر را حرص ظلم آهنین دل از کهنسالی فزود مانع از خون نیست قد چون کمان شمشیر را هر که را از چار دیوار عناصر دل گرفت میشمارد سبزه آب روان شمشیر را بخت خواب آلودهای دارم که در خونریز من میشود جوهر رگ خواب گران شمشیر را بس که تلخی دیدهام صائب ازان بیدادگر تلخ میگردد ز خون من دهان شمشیر را