صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۸۹۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از زهر چشم، چشم من زار بستهای راه عیادت از چه به بیمار بستهای؟ راه هزار قافله دل میزند به مکر از شرم پردهای که به رخسار بستهای قانع به یک نظاره خشکیم ما ز دور بر روی ما چرا در گلزار بستهای؟ نه حرف میزنی، نه نگه میکنی، نه ناز بر من در امید به یکبار بستهای شبنم ز گلشن تو نظر آب چون دهد؟ کز شرم، چشم رخنه دیوار بستهای چون قیمت تو در گره روزگار نیست از روی لطف راه خریدار بستهای صائب ز یار از ته دل نیست شکوهات این نغمه را به زور بر این تار بستهای