صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۸۴۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ز خط سیه رخ چون لاله زار خود کردی ستم به روز من و روزگار خود کردی همان ز ماه تمام تو نور میبارد اگر چه هاله خط را حصار خود کردی هزار دیدهتر در قفا ز شبنم داشت گلی که از رخ خود در کنار خود کردی مرا که ساخته بودم به داغ نومیدی دگر برای چه امیدوار خود کردی؟ هزار شکوه جانسوز داشتم در دل مرا به نیم نگه شرمسار خود کردی نکرد برق جهانسوز با خس و خاشاک ز گرمی آنچه تو با بیقرار خود کردی نگشت حرمت دین سنگ راه شوخی تو اگر به کعبه رسیدی شکار خود کردی ز وعدهای که دلت را خبر نبود ازان چه خون که در دلم از انتظار خود کردی مباد آفت پژمردگی بهار ترا چنین که تازه مرا از بهار خود کردی چها کنی به دل آب کرده عاشق که آب آینه را بیقرار خود کردی گهر ز گرد یتیمی گرانبها گردد کناره بهر چه از خاکسار خود کردی؟ هنوز کوه به خدمت نبسته بود کمر که همچو لاله مرا داغدار خود کردی تو از کجا و تعلق به آب و گل صائب؟ ستم به آینه بیغبار خود کردی