صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۸۴۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تو تا ز هستی خود بیخبر نمیافتی ز خویش مرحلهای پیشتر نمیافتی ازین جهان و سرانجام آن مشو غافل اگر به فکر جهان دگر نمیافتی مساز عیب هنرنمای ذاتی خود را اگر به وادی کسب هنر نمیافتی ز چرخ همچو صدف گوهر تو بیقدرست چرا برون ز صدف چون گهر نمیافتی؟ ستاره تو ازان است زود میر که تو به بخت سوختهای چون شرر نمیافتی عقیق را ز خراش جگر برآمد نام چرا به فکر خراش جگر نمیافتی؟ اگر ترا رگ خامی نکرده در زنجیر به پای نخل چرا چون ثمر نمیافتی؟ ز مو به موی تو راه اجل سفیدی کرد تو شوخ چشم به فکر سفر نمیافتی هزار گمشده را در نماز مییابی چرا به فکر خودای بیخبر نمیافتی؟ به پای قافله قطع طریق کن صائب ز برق و باد اگر پیشتر نمیافتی