صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۷۹۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دست اگر در کمر راهبر دل زدهای بیتردد به میان دامن منزل زدهای دامن خضر رها کن که دلیل تو بس است پشت پایی که بر این عالم باطل زدهای میشود شهپر توفیق، اگر برداری دست عجزی که به دامان وسایل زدهای باز کن از سر خود زود تن آسانی را که عجب قفل گرانی به در دل زدهای گوهری نیست اگر رشته امید ترا گنه توست که چون موج به ساحل زدهای چون به عیب و هنر خویش توانی پرداخت؟ تو که از جهل در آینه را گل زدهای از تمنا گرهی رشته عمر تو نداشت تو بر این رشته دو صد عقده مشکل زدهای چون نداری دل آگاه، در اول قدمی بوسه هر چند به پیشانی منزل زدهای پاس دم دار که شمشیر دودم خواهد شد در دم حشر دمی چند که غافل زدهای در قیامت سپر آتش دوزخ گردد از درم مهری اگر بر لب سایل زدهای چاک در پرده ناموس تو خواهد انداخت خندهای چند که بر مردم کامل زدهای زان به چشم تو صدف جلوه گوهر دارد که سراپرده چو کف بر سر ساحل زدهای نیست ممکن که ترا آب نسازد صائب آتشی کز نفس گرم به محفل زدهای