صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۷۹۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
روی دل با همه کس در همه جا داشتهای در ته پرده نیرنگ چها داشتهای تو که باور نکنی سوز من سوخته را دست بر آتشم از دور چرا داشتهای؟ از دل خسته ما نیست غباری بر جا دل ما خوش که خبر از دل ما داشتهای روی نرم تو نقاب دل سنگین بوده است چه زرهها که نهان زیر قبا داشتهای دامن پاک من و پرده شرم است یکی به چه تقصیر ز خود دور مرا داشتهای؟ نیست در رشته شب اختر تابان چندان که تو دل در خم آن زلف دوتا داشتهای مانع گردش افلاک توانی گردید به همان گوشه چشمی که مرا داشتهای سخن آبله پیشت گرهی بر بادست تو که در راه طلب پا به حنا داشتهای چارپهلو شکم نه فلک از سفره توست پیش پرورده خود دست چرا داشتهای؟ خجل از روی سلیمان زمان خواهی شد بر دل موری اگر ظلم روا داشتهای تو که سیراب کنی ریگ روان را به خرام صائب سوخته را تشنه چرا داشتهای؟