صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۷۸۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به ظاهر گر به چشممای سمن سیما نمیآیی به خواب من چرا در پرده شبها نمیآیی؟ اگر نگرفته خار بدگمانی دامن پاکت چرا هرگز به خلوتخانهام تنها نمیآیی؟ ز چشم بدخطر دارند خوبان بیبلاگردان مرا آنجا بخوان باری اگر اینجا نمیآیی چو آید پیش ما هر جا بلایی هست در عالم چه پیش آمد ترا جانا که پیش ما نمیآیی؟ ز شوق پای بوست بوسه بر لب میزند جانم به بالینم چراای آفت جانها نمیآیی؟ ز جان بینفس آسیب نبود شمع روشن را به خاک من چراای آتشین سیما نمیآیی؟ نپیچد سر ز فرمان کمان تیر سبک جولان چرا یک ره به آغوش منای رعنا نمیآیی؟ به امید وفای وعده پاس زندگی دارم بگو تا جان دهم امروز اگر فردا نمیآیی نگاه بیادب در چشم قربانی نمیباشد چرا بیپرده پیش صائب شیدا نمیآیی؟