صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۷۸۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
درون دل بود یار از جهان گر چه میخواهی؟ گهر در سینه بحرست از ساحل چه میخواهی؟ سرآزادهای چون سرو ازین بستانسرا داری ازین بالاتر از دنیای بیحاصل چه میخواهی؟ فشاندی گرد هستی را درین وحشت سرا از خود ز بال و پر فشانی دیگرای بسمل چه میخواهی؟ کلید از خانه باشد غنچه سربسته دل را گشاد از دیگران در حل این مشکل چه میخواهی؟ به جنس خویش میگویند هر جنسی بود مایل اگر باطل نهای از عالم باطل چه میخواهی؟ دعای بیغرض در سینه باشد بینیازان را ازین مشت گدارو همتای غافل چه میخواهی؟ فروغ حسن لیلی میکند در لامکان جولان توای مجنون ز جیب و دامن محمل چه میخواهی؟ نشد از محو گشتن چشم حیران ترا مانع مروت بیش ازین از خنجر قاتل چه میخواهی؟ سر و جان باخت در راهت، دل و دین ریخت در پایت دگرای سنگدل از صائب بیدل چه میخواهی؟