صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۴۵۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سنگ در دیده ارباب بصیرت گهرست خاک در پله میزان قناعت شکرست حسن را نشو و نما از نظر پاک بود آبروی چمن از شبنم روشن گهرست دیده بد به توای ترک ختایی مرساد! که بدخشان ز لب لعل تو خونین جگرست کشتی از باد مخالف متزلزل گردد دل به جا نیست کسی را که پریشان نظرست از فضولی است ترا دست تصرف کوتاه بهله قالب چو تهی کرد مقامش کمرست آنچه مانده است ز ته جرعه عمرم باقی خوردنش خون دل و ماندن او دردسرست میکند قطع به سر، راه طلب را صائب هر که چون سوزن فولاد حدیدالبصرست