صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۴۵۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
لاله رویی که ازو خار مرا در جگرست برگریزان دل و باغ و بهار نظرست نیست آوارگی اهل طلب را انجام تا زمین هست بجا، ریگ روان در سفرست میکند تیغ سیه تاب مرا جوهردار خارخاری که ز عشق تو مرا در جگرست حال روشن گهران را همه کس میداند هر چه در خانه آیینه بود، در نظرست دل پر خون تهی از زخم زبان میگردد راحت آبله در زیر سر نیشترست رهزنی کز تو کند صلح به اسباب غرور اگر از راه بصیرت نگری، راهبرست نیست ممکن که به همت دل خود باز کند تا دل غنچه هواخواه نسیم سحرست تا به کی سال و مه عمر ز هم پرسیدن؟ حاصل عمر به تحقیق سزاوارترست ریزشی میکند از راه کرم ابر بهار ورنه چون سرو، مرادست طلب بر کمرست شکوه رزق بود بر من قانع تهمت هست اگر بر دل این مور غباری، شکرست سخنی کز جگر سنگ برون آرد آه بیتکلف، سخن صائب خونین جگرست