صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۳۸۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جای جام باده را تریاک نتواند گرفت خاک جای آب آتشناک نتواند گرفت کار مژگان نیست حفظ گریه بیاختیار پیش این سیلاب را خاشاک نتواند گرفت رخنه چون در ملک افزون شد گرفتن مشکل است عافیت جا در دل صد چاک نتواند گرفت رز به اندک روزگاری بر سر آمد از چنار هر سبکدستی عنان تاک نتواند گرفت در کمان سخت نتوان حفظ کردن تیر را آه جا در خاطر غمناک نتواند گرفت میشود در ناف آهو مشک هر خونی که خورد دل کسی ان طره پیچاک نتواند گرفت میبرد خورشید تابان گرمی بیجا به کار دل ز ماهرروی آتشناک نتواند گرفت طعمه بیرون از دهان شیر کردن مشکل است خون خود را کس ازان فتراک نتواند گرفت غیر آه ما که از دامان مطلب کوته است هیچ دستی دامن افلاک نتواند گرفت میتوان از پنجه شاهین گرفتن کبک را دل کسی صائب ازان بیباک نتواند گرفت