صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۳۰۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هیچ لب زیر فلک بیناله جانکاه نیست تار و پود عالم امکان به غیر از آه نیست ساده لوحی میکند میدان جولان را وسیع پیش پای دوربینی یک قدم بیچاه نیست نیست غافل حسن مغرور از شکست و بست دل مهر تابان بیخبر از جمع و خرج ماه نیست بر فقیران سجده شکرش چو مسجد واجب است هر سرایی را که چون منع در درگاه نیست در غریبی میکند نشو و نما حسن غریب در وطن پیراهن یوسف به غیر از چاه نیست مستی جاوید خواهی غوطه زن در بحر خم ورنه میدر جام و مینا گاه هست و گاه نیست آه حسرت ریشه نخل هوسناکان بود در بساط پاکبازان محبت آه نیست پیش هر ناشسته رو اظهار حاجت مشکل است ورنه از دامان شبها دست ما کوتاه نیست نوش و نیش و خار و گل صائب هم آغوش همند در بساط آفرینش نقش خاطرخواه نیست